با کلیک بر روی 1+ جیب نت را در گوگل محبوب کنید

کودک ره گم کرده ی من

صبر کن ای کودک بیچاره به کجا می روی؟

میدانم! دنیای بزرگیست و تو ره گم کرده ای

میدانم! هوا تاریک است و به دنبال نوری میگردی که به سمت ان روانه شوی

کودک من، تو خود می دانی که از کی راه را گم کرده ای؟

فکر کن….

کمی بیشتر….

شاید بیاد بیاوری که اولین بار کی چراغ راهت را گم کردی

یادمت می آید آن روز که از آن پیرمرد کشاورز پرسیدی که کیستی؟

گفت: خدا

و تو گفتی که نیستی

پیرمرد دست های پینه بسته ی خود را به تو نشان داد و گفت: بنگر

و تو رد شدی

تو آنجا بود که چراغ راهت را جای گذاشتی و خدا را در دست های پینه بسته ی ان پیرمرد ندیدی

تو در آسمان ها به دنبال خدا بودی و ندیدی که خدا هر لحظه کنار تو ایستاده

برای یکبار هم که شده نترس و باور کن که خدا در همین نزدیکی است

نگاهت را از آسمان بردار و به زمین نگاه کن

به مورچه هایی که زیر پای تو میروند و تو از بالا آنها را میبینی و انها تو را درک نمی کنند، حال انکه تو آنجا در کنار آنها ایستاده ای

به جهانی که هستی و به آدم هایش متفاوت نگاه کن تا معجزه ی عشق را ببینی

و آنگاه هست که خدا را در چشمان منتظر طفل یتیمی می بینی که در انتظار پدر چشم به در دوخته

صبر کن ای کودک بیچاره ی من تو راه را گم کرده ای!

تنها چیزی که در تاریکی این دنیا تو را پیش خواهد برد نور عشق است

پس به عشق ایمان داشته باش

برگرد چشمانت را ببند و به ندای عشق گوش فرا ده که او راه را به تو می نمایاند.

برای عبور از تاریکی به قلب خود تکیه کن نه عقل… و مسیر را پیش برو…

دلنوشته از: الف.ج

صبر کن ای کودک بیچاره به کجا می روی؟ میدانم! دنیای بزرگیست و تو ره گم کرده ای میدانم! هوا تاریک است و به دنبال نوری میگردی که به سمت ان روانه شوی کودک من، تو خود می دانی که از کی راه را گم کرده ای؟ فکر کن.... کمی بیشتر.... شاید بیاد بیاوری که اولین بار کی چراغ راهت را گم کردی یادمت می آید آن روز که از آن پیرمرد کشاورز پرسیدی که کیستی؟ گفت: خدا و تو گفتی که نیستی پیرمرد دست های پینه بسته ی خود را به تو نشان داد و گفت: بنگر و تو…

بازبینی عمومی

امتیاز کاربران: اولین ارسال کننده باشید!
0

پاسخی بنویسید

از وبلاگ نویسان عزیز دعوت به همکاری می شود رد کردن